هنر اتروسك هنر رومي
روميان (دوره جمهوري«شبيه سازي از چهره»)



  روميان

قدرت روم که پس از اتروسکها بر ايتاليا حاکم و جانشين ايشان شد، اقوام ستيزنده ايتاليا را مطيع حکومت واحد روم گردانيد و سرانجام ملتهاي اروپاي غربي، مديترانه و خاور نزديک را در زير پرچم امپراتوري روم گرد آورد. اوجگيري قدرت و پيروزي روم و چشم انداز خوفناک زوال و سقوط آن، مطابق گفته حکيمانه مورخ بزرگ تاريخ روم، «انقلابي پديد آورد که تا ابد در يادها خواهد ماند و امروزه نيز ملتهاي جهان آن را احساس مي کنند.» از دجله و فرات گرفته تا مرزهاي اسکاتلند قلمرو دولت واحدي بود که در زير حاکميت مقتدر و کارآمدش – هرچند غالباً شقاوت و جانور خويي را پيشه مي کرد – مردماني متعلق به نژادهاي گوناگون با اعتقادات، زبانها، سنتها و فرهنگهاي مختلف به سر مي بردند، که برتونها، گُلها، اسپانياييها، آلمانيها، افريقاييها، مصريها، يوناييان، سوريان، عربها فقط چند تايي از آنها بودند. اگر در بررسي کنوني مان مي بينيم که نبوغ يوناني با تابشي هرچه بيشتر در عرصه هاي هنر، علم فلسلفه، تاريخ و به طور کلي، در قلمروي عقل و تخيل مي درخشد، نبوع رومي در عرصه فعاليتهاي دنيوي – حقوق و کشورداري – پرتو افکني مي کند. يادمانهاي روميان در عرصه هنر و معماري در سراسر دنياي تحت حاکميت روميان پراکنده شده اند و حيرت انگيزترين و پرشمارترين آثار برجا مانده از تمدنهاي باستاني هستند که تاکنون بررسي کرده ايم. ولي يادمانهاي رومي ديگر نيز در مفاهيم و حکومتي، در تقويم، در جشنها، مراسم مذهبي، زبانها، دينها، در نامگذاري بسياري از علوم و مخصوصاً در مفهوم هنر – که در بررسي و نقد تاريخ به کار مي آيد – براي ملتهاي مغرب زمين بر جا مانده اند.
نيروهاي عمده روم در جهت کشورگشايي و کشورداري به کارگرفته شده بود و کشور گشايي، راه را براي اشاعه تمدن رومي باز مي کرد. شهرهاي رومي نه فقط در سراسر حوضه مديترانه بلکه تا نقاط شمالي رودهاي دانوب، راين و تايمز نيز برپا شدند. هر شهر، مرکزي براي اشاعه حکومت، زبان و رسوم روميان بود و از طريق شبکه دقيقاً طراحي شده اي از جاده ها و بندرگاهها با شهر رم ارتباط داشت. رم در سال 200 ميلادي پايتخت پهناورترين امپراتوري تاريخ بشر بود، اين امپراتوري با استفاده از شبکه 80 هزار کيلومتري راههاي دريايي به طرز کارآمدي اداره مي شد و در خشکي نيز شاهراههايش مهندسي ساز و امن براي سياحت و تجارت بودند. شهر رم نيز پايتختي جهان وطن و پر شکوه بود. وسعت، قدرت و پيچيدگي اين امپراتوري نيازمند چنين پايتختي پر شکوه و گيرا بود و در حالي که نيازهاي عملي ناشي از اداره يک امپراتوري عظيم به مهارت مهندسي فوق العاده اي براي ساختمان پلها، جاده ها، فاضلابها و آبراهها نياز داشت، آرمان امپراتوري نيز به چنان اماکني براي کارهاي اداري مملکت نياز داشت که بتواند به قدر کافي گوياي عظمت و تنوع کشور باشد. هنر رومي، بخش بزرگي از سجاياي خود را مديون نقش امپراتورانه اي است که ايفاي آن از دولت روم مطالبه مي شد.
هنر رومي با آنکه در آغاز تحت تأثير هنر اتروسکها و هنر يوناني بود، ويژگيها و صفات متمايز کننده خود را به دست آورد. روميان، تقريباً از نخستين روزهاي اقتدارشان، کاملاً از وجود و تأثير هنر يوناني آگاه بودند ولي فقط بعدها يعني در عصر جمهوري و عصر اوگوستوس بود که هلئيسم به مُدي آگاهانه مبدل شد. هوراس مي نويسد: «يونان مغلوب، فاتح مغرورش را اسير خويش کرد». کشتيهاي پر از مرمر و مفرغهاي يوناني توسط سرداران و فرمانداران ايالات به سواحل ايتاليا آورده مي شدند تا محموله هايشان در تزيين کاخهاي ايشان به کار گرفته شوند و وقتي ذخيره آثار مرمرين و مفرغين يونان به پايان رسيد، روميان دست به ساختن کپيه از روي آثار ايشان زدند يا هنرمنداني را براي آفريدن آثار جديد استخدام کردند. سرانجام، جذب ژرفتري صورت گرفت و هنر رومي در عصر امپراتوران که حاصل ميراث غني و نبوغ بي مانند روميان بود، پاي به عرصه هستي نهاد.
اين نگرش هنري – تاريخي به هنر رومي، در مقام مقايسه، تازگي دارد. انديشمندان تقريباً تا سال 1900 ميلادي، هنر رومي را صرفاً شکل منحط غيراصيل و فروتري از هنر يوناني مي دانستند. البته اين نيز درست است که هنر رومي به دليل استفاده الزامي از هنر پيشينيان، از لحاظ درجه اصالت و نومايگي مشخص کننده سبکهاي هنر مصر، بين النهرين، يونان و حتي آتروريا، به پاي هنرهاي اين سرزمينها نمي رسد. اين هنر، چيزي است بيش از «انتشار دهنده و حفظ کننده صرف ميراث کلاسيک»؛ «نخستين مرحله جامع هنر اروپاي غربي» است. هنر رومي ضمن استفاده از شکلهاي کلاسيک، مفاهمي غير کلاسيک را نيز بيان مي کند. علاقه به شخصيت فردي را با علاقه به مفاهيمي انتزاعي مانند «قانون»، «دولت» و «تمدن» درهم مي آميزد. مدارک برجا مانده از هنر رومي – که در سه قاره جهان به دست آمده و بخش بزرگي از آن ارزيابي نشده و بخش بزرگتري از آن همچنان در دل خاک مدفون است – حکايت از کار بست روشهاي توليد انبوه دارند. در کاربست اين روشها، هنرمند گمنام (برخلاف نويسندگان و شاعران، تقريباً هيچ نامي از هنرمندان مزبور باقي نمانده است) ، خدمتگذار شخص حامي خويش – خصوصي يا عمومي، هنرشناس ثروتمند يا دولت روم – مي شود. با اين حال، هر رومي چه در حالت دست جمعي چه در حالت فردي، به عنوان سبکي پرتوان متجلي مي شود که راهش را از اواخر دوره جمهوري به بعد پيدا کرده و پيموده است.
 



  O دوره جمهوري
■ شبيه سازي از چهره

چهره سازان رومي، حتي وقتي تحت تأثير فرهنگ يوناني بودند، آثاري آفريدند که قرينه اي در هنر يوناني برايشان وجود ندارد. در دوره هلني، خصوصيت کلي پردازي که از ويژگيهاي چهره هاي پيشين به شمار مي رفت، ميدان را در برابر سبکي به مراتب موشکافتر و توصيف کننده تر، خالي کرده بود. علاقه روميان به نمايش بي کم و کاست و عادت ايشان به نگهداشتن تصاوير (نقابهاي مومي) نياکانشان در خانه و جلوي ديدگان خويش، باعث شد که پيکرتراش بيش از پيش بر نمايش صفات فردي تأکيد کند. نفوذ اتروسکها نيز در کار ايشان مؤثر بود و با آن رئاليسم اکسپرسيونيستي اش در هنر پيکرتراشي فردي پايداري کرد؛ مثلاً سرديس يک رومي (تصوير 209) به اتکاي «شخصيت» اش که ضمن زنده نمايي، حالتي نقاب گونه نيز دارد، از اين لحاظ چشمگير است اما شخصيت مي تواند تصادفي و نتيجه تلاش مشقت بار هنرمندي براي نماياندن هر برجستگي و فرورفتگي، هر برآمدگي و چين خوردگي، در سطح چهره باشد و چنان به اجرا درآمده است که گويي هنرمند مانند يک نقشه ساز کار مي کرده و مواظب بوده است که کوچکترين جز در تغيير سطح را بنماياند. هنرمند، ظاهراً کوششي براي کمال مطلوب جلوه گر ساختن موضوع – يعني اصلاح آن بر طبق يک کمال مطلوب، به شيوه يونانيان – يا تفسير شخصيت او به عمل نياورده است. نمايش درشت و بي ملاحت اجزاي چهره او، از نوع آنچه در يک نقاب زنده يا مرده ديده مي شود، به قدر کافي رساست. بدينسان اين «نمايش حوادث روزمره» يا گونه اي از سوررئاليسم، هدف هنرمند است و تا آنجا که از ميثاقهاي مذهبي مايه مي گيرد، تحت تأثير انگيزه ي زيبايي شناختي نيست. ما با آن حالت يا عادت ذهني که اين گونه ثبت وفادارانه را مي طلبد در کنجکاوي خودمان به هنگام نگاه کردن به عکسهاي نياکانمان و دقتي که در تشخيص وفادارنه بودن آنها به خرج مي دهيم آشنايي داريم.  

 209- سرديس يك رومي، حدود 80 ق م . مرمر، اندازه طبيعي. كاخ كاتولونيا . رم.

210- پومپيوس كبير ، حدود 55 ق م مرمر به اندازه طبيعي . مجموعه فرانك ا. براون رم

 

برخوردي کاملاً متفاوت با اين را مي توان در پيکره نيم تنه پومپيوس کبير(تصوير 210) مشاهده کرد. پيکرتراشي که در برابر مردي قدرتمند و نامدار قرار گرفته باشد ممکن است به لزوم کاربست روشي متفاوت با ثبت صرف جزييات آگاهي داشته باشد، ممکن است او خواسته باشد موضوع کارش را هم به صورت کمال مطلوب درآورد هم به آن شخصيت بدهد – يعني شخصيت او را تفسير کند. ما که 2000 سال پس از پومپيوس زندگي مي کنيم هنگام نگاه کردن به او اطلاعاتي را به ذهنمان مي آوريم که به مراتب بيش از اطلاعاتي است که هنگام نگاه کردن به چهره يک رومي ناشناس مي توانيم به ذهنمان بياوريم. پومپيوس در جنگ داخلي ويرانگرانه اي که جمهوري روم را در سده نخست پيش از ميلاد متلاشي کرد، نخست متحد و سپس رقيب پليوس سزار بود. ما او را به عنوان يک سردار بزرگ نظام مي شناسيم که در جنگ به پيروزي رسيد و تقريباً مالک الرقاب سراسر سرزمينهاي شرقي تحت حاکميت روم شد. همچنين او را به عنوان يک سياستمدار نالايق و مردي جاه طلب برخاسته از صفوف طبقه متوسط مي شناسيم که فريب افراطيون در جناح سناتورها را خورد. او را به عنوان شخصيتي بي اندازه مردد مي شناسيم که حتي نزديکترين دوستانش را مأيوس مي کرد زيرا هيچگاه نمي توانست تصميم قطعي بگيرد. مي دانيم که او در جنگ فارسالوس از يوليوس سزار شکست خورد، به مصر گريخت و در حين گمنامي به دست يکي از سربازان خودش کشته شد. با اين حال او انسان شريفي بود که به دنبال ثروت اندوزي از راه غارت کردن ايالات روم نرفت و اين عملي بود که بيشتر هم عصران وي از دست زدن به آن ترديدي به خود راه نمي دادند. سيسرون درباره پومپيوس به يکي از دوستانش چنين نوشت: «من او را انساني شريف، بزگوار و بلند انديش مي شناسم.»
بدينسان، پومپيوس، ترکيبي از سجايايي است که حوادث روزگار بدو ارزاني داشته اند، ولي کدام انساني با اندک استعدادي خوب و بيشتر از او مي توانسته است بر يوليوس سزار پيشي بگيرد؟ ما با اطلاع از اينکه چه انديشه اي درباره قدرت و ضعف، پيروزيها و شکست نهايي پومپيوس داريم، طبيعتاً با حالتي به پيکره نيم تنه اش مي نگريم که به پيکره نيم تنه واشنگتن يا لافايت مي نگريم – کنجکاو مي شويم تا درباره اين انسان منفرد و تاريخ زندگيش بيشتر بدانيم. به همين نحو، اين احتمال وجود دارد که هنرمند سازنده نيم تنه پومپيوس، با آنکه از لحاظ واکنشها و پاسخهاي فرهنگيش با ما تفاوت داشته، همچنان در انديشه آفريدن چهره اي بوده باشد که چيزي فراتر از ثبت حالات چهره او به شمار برود. اين از نيم تنه مزبور احساس مي شود، زيرا کوچکترين اثري از حالت خشک نقاب مرگ در آن ديده نمي شود و سطحش چنان ظريف از کار درآمده است که نور با نرمي خاصي بر آن مي لغزد. در قالبگيري اين چهره، تلاش خاصي به کار رفته است تا حالتي تلفيني پيدا کند نه توصيفي، خطوط قوي و درشت پيشاني بزرگ و سطوح نسبتاً پهن صورتش با حالت و بيان گنگ شگفت انگيزي که خود چهره دارد، کمي ملايمتر به نظر مي رسند. آيا اشتباه است اگر نوعي ترديد به نفس آميخته با تظاهر يا لاف و گزاف توخالي در زير نقاب رسمي اقتدار را در اين چهره تشخيص دهيم؟ به هر حال، همينکه وسواس چنين تفسيري را در خود احساس مي کنيم، گواهي است بر قدرت هنرمند آفرينشگري که ما را در برابر پيکره نيم تنه اي که از مردي بزرگ و ناکام ساخته است به انديشه وا مي دارد.